




اورسن ولز در دهه 1930 ، و پیش از روزهای سینما، کارگردان یک برنامه رادیویی ِ هفتگی ِ اقتباس از آثار ادبی (بهخصوص شکسپیر و دیکنز) بود و میلیونها آمریکایی از آن زمان به شنیدن صدای باریتون او، روایتهای تودرتو و طنز بینظیرش عادت کرده بودند. شب هالووین سال 1938، ولز برای تغییر ذائقه از متون سنگین ادبی گذشت و جنگ دنیاهای اچ جی ولز را برای کار انتخاب کرد. او حالتی مستند، درست مثل قطع ناگهانی برنامههای عادی و آمدن خبر حمله موجودات بیگانه مریخی، به برنامهاش داد و برای شنونده آن زمان چنان شیرینکاری ولز واقعی مینمود که جمعیت زیادی در کرانه شرقی آمریکا از خانههایشان وحشتزده به خیابانها ریختند. لحن گزارشی کاملاً ساختگی این فیلم از همشهری کین تا ت مثل تقلب جزیی مهم از دنیای ولز باقی ماند.
تحقیقات تازه، بر حسب آمار یکی از ایستگاههای رادیویی که برنامه از آنها پخش میشد، یعنی CBS، نشان میدهد که 6 میلیون نفر این برنامه را شنیدهاند، 1.7 میلیون نفر آن را کاملاً باور کردهاند و 1.2 میلیون حسابی ترسیدهاند، اما چندان باورشان نشده است. اگر همین نسبت را به شنوندگان سی میلیونی ایستگاه NBC تعمیم دهیم، میتوان به این نتیجه رسید که پرمخاطبترین و تأثیرگذارترین اثر ولز، در تمام عمرش، جنگ دنیاها بوده است.
روز بعد 12500 روزنامه آمریکایی شرح این واقعه را نوشتند؛ بسیاری مانند نیویورک تایمز در صفحه اولشان. حتی هیتلر اظهار نظر کرد و این واقعه را نشان سقوط و تباهی دموکراسی در آن سرزمین دانست. عجیب نیست که بعضی آمریکاییها، حمله مریخیها را حمله آلمانیها شنیده بودند، و البته به یک اندازه ترسیده بودند. این واقعه تأثیر عظیمی بر رابطه مردم و رسانهها گذاشت. وقتی در نیروی هوایی هوارد هاکس کسی پیچ رادیو را میچرخاند و خبر حمله ژاپنیها به پرل هاربر پخش میشود، یکی با لبخند میگوید که «باز برنامه اورسن ولز رو گرفتی!»
میتوانید اجرای اصل و کامل این برنامه رادیویی را در اینجا بشنوید:
فريتس لانگ، گوتيك و اسكوپ
مونفليت تلخترين و سياهترين و بدون شك گوتيكترين فيلم "ماجرايي" سينماي كلاسيك آمريكاست. ژانري كه با بازيگوشي، طنز، ماجراهاي عاشقانه، رنگهاي دلفريب و لباسهاي فاخر انبوهي از فيلمهاي محبوب و پرفروش را به سينما ارزاني داشته، در دستان لانگ به شرحي از تباهي دنيايي تاريك و غمزده تبديل ميشود، حتي با اين وجود كه قهرمان فيلم يك پسربچه (جان وايتلي) و ستاره بزرگ فيلمهاي شمشيرزني از خانواده اسكاراموش، يعني استوارت گرينجر است.
فيلم فضايي گرفته، مرده و حتي ترسناك دارد و نه در آن عشقي وجود دارد (به جاي آن لانگ هرزگي را در برخورد گرينجر و زنان به نمايش ميگذارد)، نه شوري و نه مسلماً پايان خوشي. تمام نشانهاي ژانر مثل گنجهاي مدفون شده، مخفيگاههاي زيرزميني، مهمانيهاي رقص و زنان حسود وجود دارند، اما به قول اندرو ساريس:
"بايد به اين نكته بارها تأكيد كرد كه سينماي لانگ در طول سالها افت نكرده است. همان ايرادهايي كه به متروپوليس ميشد گرفت، بر مونفليت هم وارد است. در عين حال هر دو فيلم در آن نگاه تلخ به دنيا مشتركند، در هردو انسان با تقديري محتوم دست به گريبان است، كشمكشي كه قطعاً به شكست انسان ميانجامد."
فيلم در نمايش اول خود چندان شهرتي به هم نزد (فقط گوين لمبرت، در انگلستان آن را ستود) اما نمايش دوباره آن در پاريس 1960باعث شد كه گدار آن را در فهرست ده فيلم بزرگ سال جا بدهد و از آن طرف لوك موله براي جلب توجه جامعه هنري فرانسه به فيلم سنگ تمام بگذارد. از آن زمان نيم قرن ميگذرد، اما هنوز اوضاع بر همان منوال است و جز فرانسه (كه تنها DVD فيلم را هم همانها منتشر كردهاند) جاي ديگري قدر اين فيلم لانگ را آن طور كه بايد ندانستهاند.
لانگ كه از سينمااسكوپ ناراضي بود و آن را «قابي براي نمايش تشيع جنازهها و مارها» ميدانست، در مونفليت يكي از دراماتيكترين كاربردهاي اسكوپ را نشان ميدهد: نخست در نحوه تلفيق معماري با كنشها و بازيگران و سپس براي خلق قابهايي كه مثل بقيه آثارش بسيار فشرده و گويا و فارغ از موضوعشان، بهتنهايي تكاندهنده و تأثيرگذارند.
مونفليت يكي از بهترين فيلمهاي آمريكايي لانگ است كه توصيف ان دشوارترين از توصيف خطوط روي يك ديوار قديمي است؛ تك تك شكافها و درزها به مرور زمان، و به شكلي كاملاً طبيعي به وجود آمدهاند، هيچ دوتايي مثل هم نيستند. يك ديوار سنگي، يك ديوار سنگي و تقريباً غيرقابل وصف است؛ فقط بايد آن را ديد و ديد.
Among the four tarnished-lady melodramas Capra made with Barbara Stanwyck - Ladies of Leisure (1930), The Miracle Woman (1931), Forbidden (1932), and The bitter tea of general Yen (1933) - Forbidden is the least effective, and one of the weakest entries in the long and fertile career of Frank Capra.