Friday, December 30, 2011

Notes on Brainless Cinema: The Brain Eaters

گريزي به سطل زبالۀ تاريخ سينما و لذت‌هاي گناه‌آلود آن: 
سينماي از مغز تعطيل

براي كاستن از بار خجالت و شرمندگي كه پس از تماشاي يكي از بدترين فيلم هاي جهان به من دست داد اين چند سطر را مي نويسم تا شما را در فضاحت شرم‌بار فيلم مزخرفي به نام مغز خواران (فرنگي اش هست: Brain Eaters) شريك كرده و از گناه خود بكاهم.
اين فيلم نشان دهندۀ وسعت بی‌انتهای سینما از هردو سو است؛ سینمایی که هم می تواند روبر برسون را به ما ارزانی دارد و هم مغز خوارانِ برونو وي‌سوتا (Bruno VeSota). یکی می تواند تا ابد کسی را گرفتار هنر سینما کرده و دیگری می تواند تا سال ها او را از این معجون مفتضح فراری دهد.
وي‌سوتا که به عنوان بازیگر تلویزیون شغل شرافتمندانه‌تری داشت، سه فیلم هم «مرتکب» شده است که یکی از آن‌ها مغزخواران، ساخته شده در 1958، است. یکی دیگر از آن‌ها، جنگل مؤنث، یک فیلم نوار مهجور است.
داستان مغز‌خواران مربوط به ظهور ناگهانی یک ورقۀ مسی است که تحت عنوان سفینه‌ای نازل شده از کهکشان‌های دیگر به ما قالب می‌شود. هم‌زمان با این ورقۀ مسی اتفاقات عجیبی می‌افتد که کارگردان هوشمند آن‌ها را در قالب دعوای دو آدم لات بی مقدار در خیابان تصویر می‌کند؛ به روایت دیگر عجیب‌ترین حوادث فیلم عبارتند از دو آدم الدنگ که در خیابان یکدیگر را زیر مشت و لگد می‌گیرند. اما قضیه فقط این نیست و در واقع این آدم‌ها مغزشان را ازدست داده‌اند چون موجودات عجیبی مغز آن‌ها را خورده‌اند و به اصطلاح خودمان آن‌ها را «بی مغز» کرده‌اند. بخشی که دوست دارم همین جاست: قربانی اصلی این بی مغزی‌ها امنای شهرند. کلانتر و شهردار – بدون این که از ظاهرشان معلوم شود – مغز خود را از دست داده و بردۀ گوش به فرمان موجود یا موجودات ناشناختۀ مستقر در حلبی 15 متری‌اند.
اما این موجودات و نحوۀ حضورشان روی پرده هم قابل اشاره اند: آن‌ها چیزی هستند شبیه به سیم ظرفشویی که درون تُنگ‌های بلور – مثل چیزی که ما برای نگه داشتن ماهی سر سفرۀ هفت سین از آن استفاده می کنیم – زندگی می کنند و دو شاخک سفید هم دارند. در موقع لازم توسط عامل اجرایی از تنگ درآمده و به سوی قربانیان هجوم می برند اما صدای نفس کشیدن این «اسکاچ»‌های مرگ‌بار آن قدر زیاد است که ساختمان را می لرزاند و حتی آمپلی فایرها و اکوهای رایج در مجالس ایران هم نمی تواند چنین نفسی از از این سیم‌های خزنده بیرون بکشد. باری به هر جهت آنها خود را به قربانیان رسانده، به گردنشان چسبیده و با وارد کردن دو شاخک و گذاشتن یک رد دراکولایی مغزشان را می مکند. یکی از استثنایی‌ترین نماهایی که در تمام عمرم دیده ام POV یکی از این موجودات در فیلم بود؛ یعنی احتمالاً تنها نمای نقطه نظر تاریخ سینما از دید یک سیم ظرفشویی با صدای نفس های عمیقش!
کسانی که این مغزخواران را حمل می کنند خودشان قبلاً از «مخ» خلاص شده اند، بنابراین وجه مشخصۀ آدم بدهای فیلم این است که همه در حالی که یک تنگ در دست دارند در کوچه و خیابان‌های شهر این ور و آن ور می روند.
در پایان که دانشمند فیلم می‌فهمد آغل زنبور همان سفینۀ حلبی بوده و راه حل خلاص شدن از آن نابود کردن سفینه است، اوج فیلم رقم می خورد. اما ورود آنها به سفینه چیزی نیست الا ورود به سونای بخار، یعنی کلایماکس فیلم عبارت است از وراجی قهرمان در یک سونا و سپس شلیک چند تیر در این دود به موجوداتی که ظاهراً روی کف سفینه در حال خرامیدند اما ما آن ها را نمی بینیم و تمام. بر پدرش لعنت.
عجایب کارگردانی برونو وي‌سوتا: 1) او نمی تواند یک قاب راست بگیرد. 2) اصطلاح خط فرضی هرگز به گوش او نخورده است. 3) نورپردازی فیلم احتمالاً با آباژورهای اتاق خواب کارگردان انجام شده است. 4) او تصور می کند مثل عکاس خانه‌های حوالی اماکن مقدس انداختن یک نور از جلو با لامپ 100 وات و گذاشتن یک «بک گراند» نقاشي شده در انتهای تصویر شور و حال خاصی به نما می‌دهد.
بازی‌ها: اد نلسون (تولیدیِ کارگاه راجر کورمن) در نقش دانشمند ظاهر شده اما بیشتر شبیه لات‌های محلۀ التیمور مشهد است. او تهیه کنندۀ فیلم نیز هست و موجوادت کریه فیلم – همان قاتلین اسفنجی – را هم خودش ساخته است. نلسون در فیلم‌های دیگری که در آن سال بازی کرده (همه برای امریکن اینترنشنال پیکچرز) کت چرمی را بر تن دارد که در همین فیلم می بینیم.
جوانا لی در نقش «دختره» ظاهر شده اما از آن جا که در هنگام خواب موجودات فضایی مغزش را می‌خورند، دیگر هوش و حواس کافی ندارد و تا پایان فیلم با همان لباس خواب (که چندان هم لباسی نیست!) در کوچه و خیابان گشت می‌زند. او سال بعد از این افتخار بازی در دومین و آخرین فیلم عمرش، نقشۀ شمارۀ 9 از فضای بیرون (اد وود،1959)، را پیدا کرد اما پس از آن دیگر در سینما فیلمی متناسب با استعدادهای بیکرانش پیدا نشد؛ از بقیه جاها خبر ندارم.
موسیقی: یکی از شگفت‌انگیزترین بخش‌های فیلم موسیقی آن است. من نمی‌دانم آیا واقعاً برای این فیلم موسیقی تصنیف شده یا آن را از جایی بلند کرده‌اند. به هر حال نکتۀ مهم این که فیلم دو موسیقی متن دارد و هر دو را هم زمان پخش می کند، یعنی در هر صحنه می توانید با تیز کردن گوش‌ها، دو موسیقی را بشنوید که روی هم انداخته شده و با این کار حجمشان را بالا برده اند.
در انتها: این فیلم را به همراه تعدادی دیگر از فیلم‌های علمی/تخیلی و ترسناک سال‌های 1950 دوستِ عزیز فیلمسازم، نیاز ساغری، (که امیدوارم این فیلم ها را سرمشق فیلم سازی‌اش قرار نداده باشد) به عنوان سوغات فرنگ با خودش آورد اما بعد از دیدن مغزخواران تصمیم گرفتم با او قطع رابطه کنم. من نمی دانم با او چه کرده‌ام که باید چنین تاوانی پس می‌دادم.
نتیجۀ این که مغزخواران می تواند به دو صورت به کار آید:
الف – عمق فضاحتي كه گهگاه سینما مي‌تواند داشته باشد را نشان بدهد؛ چیزی شبیه به یک سرمشق واژگون.
ب – هر که را برای ادامۀ دوستی آدمی نامناسب تشخیص دادید، یک نسخه از مغزخواران را برایش بفرستید تا یک شبه کار را تمام کند.
و نتیجۀ نهایی (بر مبنای دو نتیجۀ بالا) این که ما هم به روبر برسون احتیاج داریم و هم به برونو وی‌سوتا!

Monday, December 26, 2011

Best of 2011

Turin Horse
This is my top ten for 2011. Actually 16 titles, first top 5, then 5 double bills, and finally Mark Cousins epic 15-hour long history of innovation for British TV.

ده فيلم برگزيده سال 2011 كه البته 16 تا از كار درآمد: پنج فيلم اول به اضافه پنج «دو فيلم با يك بليط» به اضافه فيلم پانزده ساعته مارك كازينز دربارۀ تاريخ سينما


1
معماهاي ليسبون
Mysteries of Lisbon
Raúl Ruiz


2
روزي روزگاري در آناتوليا
Once Upon a Time in Anatolia
Nuri Bilge Ceylan

3  
غار روياهاي فراموش شده
Cave of Forgotten Dreams
Werner Herzog

4
كشتار ضروري
Essential Killing
Jerzy Skolimowski

5
فيلم سوسياليزم
Film socialisme
Jean-Luc Godard

Double Bills

6 
نوستالژيا براي نور  و  درخت زندگي
Nostalgia for the Light + The Tree of Life
Patricio Guzmán                           Terrence Malick
  

7
لاس آساسياس  و   پسري با دوچرخه
Las acacias  + The Kid with a Bike
Pablo Giorgelli       Jean-Pierre Dardenne

8
اسب توريني  و  دو سال در دريا
The Turin Horse + Two Years at Sea
Béla Tarr                          Ben Rivers

9
جدايي نادر از سيمين  و  كشتار
A Separation + Carnage
Asghar Farhadi       Roman Polanski

10
شاهزاده مونپنزيه  و   فاوست
The Princess of Montpensier + Faust
Bertrand Tavernier                               Aleksandr Sokurov
  
and

داستان فيلم: يك اوديسه
The Story of Film: An Odyssey
Mark Cousins

Notes on Philip Seymour Hoffman

فيليپ سيمور هافمن
وقتي خودم نيستم حالم بهتر است

بازيگراني هستند كه هميشه زمان لازم است تا شناخته شوند. آن‌ها شانسِ گرگوري پك يا مارلون براندو را ندارند كه از فيلم اول تيتر «ورايتي» بشوند. از آدم‌هاي اين دسته، معمولاً بدون اين‌كه خودمان بدانيم فيلم‌هاي زيادي ديده‌ايم، اما هميشه بعد از سپري شدنِ زماني نسبتاً طولاني متوجه حضورشان مي‌شويم. از اين بازيگران با استعداد نقش‌هاي فرعي در اين چند سال دسته‌اي كوچك، اما قابل اطمينان درست شده است كه فيليپ سيمور هافمن در صدر آن قرار دارد. ظاهراً دلايل چنداني براي به خاطر نگه داشتنِ مردي با موهاي زرد و قهوه‌اي، پلك‌ها و ابروهاي روشن، لكه‌هاي قهوه‌اي روي پوستي رنگ پريده، شكم جلو آمده، دست‌هاي كلفت و سفيد و لبخندي مأيوس با نگاه غمگين وجود نداشت، اما سيمور هافمن به دلايلي كه اثبات آن يك دهه زمان برد مي‌خواست در خاطرمان بماند. اولين باري كه نظرها را واقعاً جلب مي‌كرد براي تماشاگران مختلف بين آقاي ريپلي با استعداد (1999) و كاپوتي (2005) در نوسان بود. در آن سال‌هاي نخست و فيلم‌هاي اول، طوري لباس مي‌پوشيد كه هميشه يادآور دانشجوهاي شلخته، اما با استعداد بود: اسنيكرز، جين‌هاي گشاد رنگ و رفته، كوله پشتي ولنگ و باز و كلاه كپي. تا امروز هم چيزي از آن بازيگوشي و بي‌توجهي پسري دبيرستاني در بيشتر نقش‌هايي كه بازي مي‌كند به جا مانده است

او متولد 1967 است، يعني حالا 43 سال دارد و نزديك به بيست سال است كه بازي مي‌كند، اول در تلويزيون، به موازات آن در تئاتر و به موازات هر دو در سينما. ريشه‌هاي آلماني/پروتستان (از طرف پدر) و ايرلندي/كاتوليك (از طرف مادر) دارد، اما خودش واقعاً به هيچ‌كدام از اين دو دسته شباهتي ندارد. حتي در وسط هم نايستاده. براي همين وقتي در قبل از اين كه شيطان بفهمد مرده‌اي از پدرش، آلبرت فيني، با ترديد مي‌پرسد «واقعاً من اصلاً بچه شماهام؟» مي‌توانيم او را باور كنيم. او هميشه در كنجي با فاصله شاهد خوشي‌ها و لذت‌هاي ديگران است و هرگز نمي‌تواند تصور كند به جمع تعلق دارد. حتي وقتي سناتور چارلي ويلسون، با بازي تام هنكس، در انتهاي جنگ چارلي ويلسون (2007) سرخوشانه جامش را به سلامتي پيروزي در افغانستان بر عليه نيروهاي شوروي بالا مي‌گيرد، هافمن كه در نقش مأمور سيا به او كمك فراواني كرده و برندۀ واقعي اين بازي است لذتي از پيروزي نمي‌برد و مثل ما تماشاگران مي‌داند كه دروغ بزرگي است اگر پيروزي مردم افغان بر روس‌ها به حساب خيراتِ سناتورهاي آمريكايي گذاشته شود. هافمن به شيوه بعضي از بهترين بازيگران تاريخ سينما خود را پشت نقابِ نقش‌ها پنهان مي‌كند و به نظر در اين حال آرامش بيشتري دارد. عجيب نيست كه كار بازيگري براي او جايگزين گرفتاري سال‌هاي آخر دانشكده‌اش، اعتياد به مواد مخدر و الكل، بود و تنها به بهانه رفتن در قالب آدم‌هاي ديگر مي‌توانست آدمي سرراست باشد.
اولين نقشش يك وكيل مدافع در سريال نظم و قانون در 1991 بود. در 1992 اولين نقش سينمايي‌اش را گرفت و فقط در يك سال در چهار فيلم ظاهر شد كه بين آن‌ها موفق‌ترين بوي خوش زن از كاردرآمد. انبوهي از نقش‌هاي فرعيِ كوتاه، اما بسيار خوب پرداخت شده، او را تا پايان دهه نود درگير نگه داشت. در يكي از بهترين فيلم‌هاي سينماي آمريكا پس از يازده سپتامبر، ساعت بيست و پنجم (اسپايك لي، 2002) يكي از دوستان ادوارد نورتون بود. سه سال بعد معجزه‌اي كه به آن نياز داشت با كاپوتي حادث شد كه اولين اسكارش را در نقش نويسندۀ مشهور آمريكايي گرفت. با بازي در شب‌هاي بوگي، آقاي ريپلي و بي‌نقص (همراه با رابرت دنيرو) – و يكي دو فيلم ديگر – كه شخصيت‌هاي اصلي‌شان آدم‌هايي از نظر زندگي جنسي غيرسرراست بودند نمي‌توان گفت كه در اين نوع نقش تثبيت نشده و در آينده با يكي ديگر از اين پيشنهادها مواجه نخواهد شد. نزديك‌ترين همكاري را در اين سال‌ها با پل تاماس اندرسون داشته و در چهار فيلم او ظاهر شده است. آنتوني مينگلا كه در دو فيلم كوهستان سرد (2003) و ريپلي هافمن را كارگرداني كرده مي‌گويد او «بازيگر فوق‌العاده‌اي است، اما انگار استعدادش نفرينش كرده. او در موقع ايفاي نقش اساساً ناراحت است. بايد براي هر لحظه فيلم كلنجاري دروني داشته باشد، بيشتر فكر كند، بيشتر تحليل كند و با صحنه بيشتر از بقيه درگير شود. اما او كه در مقابل دوربين اين‌قدر خواسته‌هاي متعددي دارد، بلافاصله بعد از كنارآمدن از مقابل آن، همه جاه‌طلبي‌هايش را از دست مي‌دهد و آدمي معمولي مي‌شود.»

هافمن در اين فاصله كارگرداني را هم آزموده و جك قايق سواري مي‌كند (2010) به عنوان اولين ساخته‌اش به تازگي به نمايش درآمده است. او هنوز در دنياي تئاتر فعال است، گويي باورش نمي‌شود كه ستاره سينماست و مي‌ترسد اين هياهو دير يا زود بخوابد و با دنياي خودش تنها بماند. هافمن مي‌داند كه در آن حال هنوز تئاتر بخشنده‌تر و مهربان‌تر از سينماست.
ديويد تامسُن مي‌گويد، هافمن هم طبيعتاً مي‌تواند مثل هر آدم ديگري در اين مؤسسات معجزه‌كننده لاغري كه فيل را به گربه تبديل مي‌كنند تغييري در سر و وضع خود بدهد، اما او حدس مي‌زند دليل پافشاري هافمن بر همان ‌چيزي كه هست (لااقل از نظر فيزيكي) مي‌تواند اين باشد كه «حالا كه هيچ وقت زيبا نخواهم بود، لااقل بگذار درست و حسابي چاق و زشت و دوست نداشتني باشم.» او ادامه مي‌دهد آخرين بازيگر بزرگي كه چنين فكري به مخيله‌اش خطور كرد چارلز لافتون بود.
بيشتر نقش‌هاي اخير هافمن يا نامزد گلدن گلاب بوده‌اند يا نامزد اسكار نقش مكمل. اما نگرفتن اين جايزه‌ها نشان مي‌دهد اعضاي آكادمي و هيأت داوري اين برنامه‌ها به خوب بودنِ هميشگيِ بازي‌هاي هافمن كه البته محدود به سطحي مشخص مي‌شود عادت كرده‌اند و ترجيح مي‌دهند آدم‌هاي ديگري را به ادامه كار تشويق كنند. ممكن است هافمن به زودي از ادامه اين بازي خسته شده و يك شاه نقش ديگر را بيازمايد. تا جايي كه توانايي‌هاي ذاتي يك بازيگر مورد نظر باشد، او براي اين جهش غول‌آسا هيچ چيز كم ندارد.

فيلم‌هاي برگزيده:
تقريباً مشهور (كامرون كرو، 2000) لستر بنگز
نقشي بسيار كوتاه و تقريباً در خطر فراموشي كامل، اما درخشان و تأثيرگذار! لستر بنگز منتقد موسيقي عجيب و غريبي بود كه بر كامرون كروي خيلي جوان تأثير گذاشت. او را در صحنه‌اي از پشت پشت پنجره يك فرستنده راديويي كوچك مي‌بينيم كه در حين حمله به موسيقي جيم موريسون، صفحه white light white heat گروه ولوت اندرگراند را از قفسه برمي‌دارد و مي‌گويد: «ببينيد به اين ميگن موسيقي!» مي‌شد در همان نگاه شيفتۀ اين مرد نيمه مجنون، يا تفسير درخشان هافمن از او شويم. بازي هافمن باعث شد تا به سراغ مقاله‌هاي بنگز در مجله ديترويتي Creem بروم. از بين تمام مقاله‌هاي به جا مانده از اين منتقد ناكام (كه در 33 سالگي مرد) و موسيقي‌هايي كه ضبط كرده، هنوز پرترۀ هافمن زيباترين و گوياترين است.

كاپوتي (بت ميلر، 2005) ترومن كاپوتي
داستان سفر ترومن كاپوتي با همراهي هارپر لي به كانزاس براي تحقيق دربارۀ دلايل قتل عام بي‌دليل خانواده‌اي كانزاسي به دست دو ولگرد كه قرار است موضوع مقاله‌اي در مجله نيويوركر شود. سفري كه شخصيت كاپوتي را براي هميشه عوض مي‌كند و باعث نوشته شدن در كمال خونسردي مي‌شود. در اين فيلم انگار هافمن دقيقاً مي‌دانست دارد پايش را كجا مي‌گذارد، براي همين قبل از گذاشتن زمين زير پايش را محكم كرد و در تهيه فيلم سهيم شد. جي هابرمن مي‌گويد هافمن هم با بازي‌اش و هم در نوع تفسيرش از شخصيت ترومن كاپوتي چنان اكسيژن فيلم را فرومي‌بلعد كه بقيه را به خفگي مي‌كشاند.

قبل از اين كه شيطان بفهمد، مرده‌اي (سيدني لومت، 2007) اندي هنسان
در يك فيلم سيدني لومت چند اصل اساسي وجود دارد. اول اين كه بازي‌ها حتماً خوب يا عالي هستند، چنان‌كه در اين فيلم خوب (ايتن هاوك، آلبرت فيني) و عالي (هافمن) هر دو وجود دارند. دوم اين‌كه خانواده‌هاي فروپاشيده، به‌خصوص از اواخر دهه 1970، يكي از تم‌هاي مورد علاقه او بود و باز هم عجيب نيست وقتي كه جي هابرمن در «ويليج وويس» اين فيلم را يك ملودرام سرقتي مي‌خواند. سوم اين‌كه لومت اين فيلم را در 83 سالگي ساخته و تصور مي‌كنيد در 83 سالگي من و شما ميزان كارهايي كه از ما برمي‌آيد چه چيزي و چقدر خواهد بود؟ او نه تنها در اين سن يكي از روان‌ترين و خوش ريتم‌‌ترين فيلم‌هاي اخيرش را كارگرداني كرده، بلكه به شيوه‌هاي روايي تازه هاليوود – روايت‌هاي غيرخطي و چند تكه، با بازگشت دائمي بين گذشته‌هاي مختلف و حال و البته برخورداري از زاويه ديد‌هاي متغيير – را به خوبي آزموده است.
هافمن زير كت و شلوار مرتب، موهاي شانه كرده، رفتار آرام و نجيب و لبخند تلخش در حال از هم پاشيدن است، اما تا پايان فيلم كه به انفجار كامل او مي‌انجامد او را مردي مي‌بينيم كه در جستجوي مصالحه و پيدا كردن راه گريز است. مردي كه در ابتداي فيلم مي‌گويد «من زرنگم» در انتها مي‌داند كه در اين دنيا ديگر زرنگي و هوش از فهرست اقلام مورد نياز حذف شده است.

شك (2008) پدر برندن فلين
فضاي داستان مملو از شك و ترديد است، اما برخلاف تصور اوليه و محيط فيلم كه در مدرسه‌اي كاتوليك مي‌گذرد اين شك نه درباره ايمان بلكه به خاطر غلبه بدبيني، حسد و خصومت است. فيلم هيچ پاسخ روشني به اين كه آيا پدر فلين واقعاً كودك آزاري كرده نمي‌‌دهد و سعي مي‌كند تماشاگر را نيز در فضاي عدم قطعيت سرگردان رها كند. با بازي درخشان هافمن، و با رجعت به تصوير كشيشان مهربان و بچه‌ها در سينما فكر مي‌كنيم كه اگر مريل استريپ با پدر فلانگان شهر پسران – با بازي اسپنسر تريسي – و پدر اومالي به راه خود مي روم (كه بينگ كرازبي باشد) طرف مي‌شد احياناً آن‌ها را به چه متهم مي‌كرد!

Synecdoche, New York (چارلي كافمن، 2008) كِيدِن كوتارد
هافمن يك نيويوركي متأهل است كه نمايش‌نامه مرگ دستفروش را كارگرداني مي‌كند، به منشي سالن تمرين پيشنهاد خواندن محاكمه كافكا را مي‌دهد و خودش فكر مي‌كند كه دارد مي‌ميرد، نمي‌داند دقيقاً از چه مرضي، اما برايش مسلم است كه به آخر خط رسيده است. كمدي سياه چارلي كافمن دربارۀ بحران ميان‌سالي و جنوني آمريكايي به بيماري‌تراشي و ترس از زشتي و پيري يكي از دردناك‌ترين و بامزه‌ترين فيلم‌هاي دهه اول قرن بيست و يكم بود. به همان راحتي كه راندولف اسكات مي‌توانست كابوي باشد، هافمن مي‌تواند نويسنده‌اي مأيوس باشد كه همه درها يكي يكي رويش بسته مي‌شوند.

Saturday, December 17, 2011

Friday, December 16, 2011

Bop Criticism by J.R.

JR

He is the high priest of bop film criticism. He improvises. He tries different chords. He plays odd chords. He takes various motives from melody and improvise upon them. He has a controlled aggression that comes form a deeply humane concern over what's happening around him. He is revolutionary, but his roots are in traditional big bands of André Bazin. His complicated harmonic approaches shouldn't be mistaken with complexity for the sake of complexity. He plays what he feels, so one wonders what great feelings he has experienced. He is Jonathan Rosenbaum, the high priest of bop film criticism.

Dig these sessions he made in Belgium as a solo artist (he usually plays solo, but not always. Sometimes he is accompanied by superb rhythm sections - listen to Movie Mutations LP for instance), where he plays some of his classics like a warm-up take on A Night in Tunisia and other assorted bop materials.

Wednesday, December 14, 2011

Notes on Easy Rider



هاپر به وسوسه‌اي چند ساله پاسخ داد و با خودش گفت كه «وقتي برگمان با يك گروه پنج شش نفره فيلم مي‌سازد، چرا ما نسازيم؟» در عين‌حال هميشه به اين نكته تأكيد داشت كه سينماي هنري آمريكا نمي‌تواند مقلد سينماي هنري اروپا باشد. او مي‌خواست به ريشه‌‌هاي سينماي آمريكا در ژانر وسترن بازگردد، در عين حالي كه استادش كورمن و سينماي مدرن عامه‌پسند او را هم به نوعي زنده كند. وقتي قصد داشت براي ساخت ايزي رايدر به جاده بزند، زنش بروكي هيوارد به او گفت كه اين‌ها همه خيالات خام است. هاپر كه بدجوري اين حرف را به دل گرفته بود، بعد از اين كه ايزي رايدر دنيا را تكان داد و در كن جايزه گرفت به زندگي هشت ساله‌اش با بروكي پايان داد: «هيچ وقت درباره كاري كه يكي 15 سال، شايد هم تمام عمرش، براي انجام دادنش منتظر بوده، چنين چيزي نگو.»
ايزي رايدر از دل صحنه‌هاي توهم تريپ (1967) كورمن متولد شد. كورمن كه عادت نداشت وقت و پول را تلف كند، بعد از پايان فيلم‌برداري به سراغ ساخت فيلم ديگري رفت و هاپر و فاندا را به صحرا فرستاد تا خودشان صحنه‌اي توهم بعد از الاسدي را فيلم‌برداري كنند. يك سال قبل فيلم فرشتگان وحشي (راجر كورمن،1966) فاندا حسابي فروخته بود و سال بعد از تريپ، glory stompers (آنتوني لانزا، 1968)، با بازي هاپر، سود خوبي كرده بود بنابراين آن دو تصميم گرفتند براي اين كه بتوانند فيلم بسازند و روي پاي خودشان بايستند، يك فيلم موتورسيكلتي ديگر بسازند كه لااقل خيالشان از فروشش راحت باشد، و البته يك فيلم موتورسيكلتيِ متفاوت.
ايزي رايدر فيلم آدم كتاب خوانده نيست، فيلم راك اندرول است. هاپر بارها گفته كه شايد هشت تا رمان در زندگي‌ا‌ش خوانده باشد. تمام فيلم با همان ترتيبي كه ديده مي‌شود، زندگي شده و با همان ترتيب فيلم‌برداري شده است.

Sunday, December 11, 2011

Nothing but the Cinema!

سينماتِك، لانگلوا، سينه‌فيليا و روحِ مكان
هيچ‌چيز جز سينما!
1
ساختمان در نمايي كه در اول بوسه‌هاي دزدكيِ فرانسوا تروفو ظاهر مي‌شد مثل پاركينگي از كار افتاده به نظر مي‌آمد. مثل انباري كه مدت‌هاست پر شده و ديگر جايي براي اضافه كردن مصالح جديد به آن باقي نمانده. سينماتِك فرانسه، چند هفته بعد از شورش‌هاي خياباني 1968 و وقايع بعد از بركناري هانري لانگلوا چنين به نظر مي‌آمد. در آن زمان – برخلاف آقاي آندره مالروي وزير - عده زيادي مي‌دانستند كه اين‌جا انباري است كه با عشق بي‌پايان از شصت هزار فيلم پر شده و پاركينگِ روح‌هاي خسته‌اي است كه مشاجرات بي‌پايانش دربارۀ سرنوشت فرانسه، جنگ ويتنام، هنرمند بودن يا متقلب بودن گدار و الكتريك شدن موسيقي مايلز ديويس در تاريكي اين زيرزمين آرام مي‌گيرد.
سالن انتظار كوچك با دود سيگارهاي ارزان دانشجويي پر شده بود و ديواره‌ها با پوسترهايي با رنگ سرخ و زرد و قهوه‌اي سوخته. دامن سرخ جنيفر جونز در جدال در آفتاب، زمينه‌اي زرد كه هدي لامار، بانويي بدون پاسپورت، در آن به جايي نامعلوم نگاه مي‌كند و قهوه‌اي سوخته پوسترهاي نيكلاس ري كه كايه‌دو‌سينما در شمارۀ ويژه‌اي ستايش‌نامه‌هاي ريوت، تروفو و رومر و گدار را دربارۀ اين شاعر آمريكايي چاپ كرده بود. اين زيرزمين رطوبت گرفته پناهگاه هركسي بود كه اميد داشت سينما مي‌تواند جان‌پناهش باشد. عنوان مقاله‌هاي كايه‌اي دربارۀ ري، كه همه فيلم‌هايش در سينماتك ديده شده بود، نه فقط عناويني دربارۀ ري، بلكه اشاره‌هايي به هويت آرامش‌بخش مكان داشتند: رومر و «دربارۀ تخيل»، تروفو و «چه قطعيت شگفت‌انگيزي»، و گدار و «هيچ‌چيز جز سينما».
گاهي بين مشتريان هميشگي سينماتِك، دانشجوها، كارگردان‌ها، ايتاليايي‌ها، آلماني‌ها و آمريكايي‌ها يكي از قديمي‌هاي سينما پيدا مي‌شد. طراح صحنه‌اي از سينماي صامت، فيلم‌برداري از دهه 1930 يا ستارۀ مؤنث فراموش شده‌اي از اوايل دوران ناطق كه زير چين و چروك‌ و آرايش غليظ و گول‌زننده‌اش ديگر هيچ‌كس او را به خاطر نمي‌آورد، جز لانگلوا.
لانگلوا در همان جا زندگي كرد و بعد در همان جا ازدواج كرد (با يكي از مشتريان سينماتك، دختر لازار ميرسُن، بزرگ‌ترين دكوراتور سينماي فرانسه). هميشه مهمان‌هايي استثنايي داشت. پيروانِ او از باستر كيتُن پير و بيمار مثل ستارگان موسيقي راك استقبال كردند. سالن‌هاي نمايش براي ايده‌هايي كه  لانگلوا در سر داشت كافي نبود و گاهي زير پله‌ها هم عده‌اي جمع مي‌شدند و فيلمي از ژرژ ملي‌يس را تماشا مي‌كردند و مي‌دانستند اين تصاوير لرزان از روياهاي نابغه‌اي سوخته، براي لانگلوا از تابلويي از شاگال با ارزش‌تر است. گدار مي‌گفت «لانگلوا يك تهيه‌كننده سينماست. كار او تهيه روش خاصي از تماشاي فيلم‌هاست.» نيمه‌شب‌ها تلفن خانۀ دوستانش به صدا در مي‌آمد و صداي گرم لانگلوا كه عمري سيگاري بودن خش دل‌نشيني به آن داده بود از آن‌ها مي‌خواست كه سريع خود را به سينماتِك برسانند و شاهد معجزه‌اي سينمايي باشند كه معمولاً تازه‌ترين كشف خودش بود. يكي از اين زنگ‌ها به ژاك لاكان زده شد و از او خواست تا براي تماشاي El بونوئل هرچه در دست دارد زمين بگذارد و به سينماتك بيايد. لاكان فيلم را ديد و چنان شيفتۀ آن شد كه از فردا در كالج فرانسه كورسي را مخصوص تدريس El راه انداخت.
2
جنون سينما يعني اين‌كه در روزهايي كه همه به دنبال پيدا كردن پنير يا تنباكوي قاچاق در بازار سياه فرانسه اشغالي‌اند، و وقتي نازي‌ها دستور نابود كردن تمام نسخه‌هاي موجود از فيلم‌هاي فرانسوي ساخته شده قبل از 1937 را داده‌اند جوان لاغري نسخه‌هاي سي و پنج فيلم‌ها را روي ترك دوچرخه به حومه شهر ببرد و در جايي پنهان كند. اين جوانِ لاغرِ متولدِ ازميرِ تركيه كه نگاهي شرمگين و موهايي مجعد داشت بعدها مردي چاق شد كه موهاي بلند لختش را در حين مكالمه‌اي طولاني تلفني، كه براي آن‌ها مشهور بود، دائماً با دست صاف مي‌كرد. او لانگلوا بود كه در 1936 سينماتك فرانسه را با همكاري ژان ميتري و ژرژ فرانژو و فقط با ده فيلم افتتاح كرد. قبل از آن در كلوب كوچك ديگري كه فقط فيلم‌هاي صامت نشان مي‌داد ژان پل سارتر و آندره ژيد مشتريان لانگلوا بودند. لانگلوايي كه وانمود مي‌كرد ژيد را نمي‌شناسد تا او بتواند با خيال راحت در تاريكي سالن به مصائب ژاندارك اشك بريزد.
فقط فيلم‌ها مورد توجه لانگلوا نبودند، هرچيزي مربوط به سينما براي او اهميتي حياتي داشت: دوربين‌هاي قديمي، اسباب اوليه تدوين، رونوشت فيلم‌نامه‌ها، لباس‌ها، دكورها، پروژكتورها و اشياء (او صاحب سر مادرِ نورمن بيتس رواني، كلاه جويندگان جان وين، دكورهاي دكتر كاليگاري و الهه ماشيني متروپوليس بود). از همين جا بود كه موزۀ سينمايي او يك تنه تأسيس شد. هيچ كارگرداني از دادن يادگاري‌هاي به جا ماده از فيلمش به لانگلوا دريغ نمي‌كرد.
وقتي مالرو در 1968 لانگلوا را بركنار كرد، گدار و تروفو از پرده‌هاي نمايش فيلم فستيوال كن آويزان شدند و كن را به تعطيلي كشاندند. باتوم پليس سر گدار را شكافت. تلگرام‌هاي همدلي با لانگلوا از طرف هيچكاك، فليني و كوروسوا در روزنامه‌‌هاي پاريسي منتشر شد. ژان ماره، قهرمان اسطوره‌اي كوكتو، در صف اول تظاهركنندگان پلاكارد به دست خيابان‌ را بالا و پايين رفت. برسون پشت خط تلفن نگران اوضاع بود و آبل گانس از طريق تروفو در جريان آخرين اخبار تحصن قرار مي‌گرفت. آن‌ها پيروزمندانه لانگلوا را به دفترش در سينماتك برگرداندند. كمي بعد، در 1974، او اسكار افتخاري‌اش را از دست جين كلي گرفت، استاد دانشگاه شد، اما هنوز براي پرداخت قبض آب و برق خانه‌اش پولي در بساط نداشت. فرانسوي‌ها فقط بعد مرگش در 1977 فهمديدند كه مي‌توانند خياباني را به ياد او نام‌گذاري كنند و وقتي جسد سرد هانري در خانه بي‌آب و برق و تلفنش پيدا شد كسي خود را مسئول مرگ او نمي‌دانست.

لانگلوا و سينماتِك او پدر تئوري مؤلف، پدر موج نوي فرانسه، پدر مرمت فيلم و پدر سينه‌فيل‌ها بودند. اولين بار بود كه مكان و فرد با هم يكي مي‌شدند، خود لانگلوا شيئي موزه‌اي مي‌شد و ساختمان سينماتِك جان مي‌گرفت و از خيابان‌هاي پاريس بيرون مي‌زند و فيلم‌ساز جوان ايتاليايي يا كوبايي و منتقدي ايراني يا آمريكايي را شيفتۀ خود مي‌كرد. لانگلوا نقطه تلاقي عشق به سينما (يا سينه‌فيليا) با برخورد آكادميك با هنر فيلم است. او هم شيدا و هم تحليل‌گر بود، هم معلم و هم دانش‌آموز.
كساني هستند كه به من مي‌گويند چرا بيشتر دربارۀ گذشته سينما مي‌نويسم. هميشه جواب من درسي است كه از لانگلوا گرفتم، «اين‌ها گذشته نيستند، آينده‌اند. چاپلين آينده است. مورنائو آينده است.» بنابراين من هنوز يك قدم از شما كه دربارۀ حال مي‌نويسيد جلوترم.
3
بعد از لانگلوا و سينماتِك، اين واژۀ فرانسه نام مجموعه‌هاي سينمايي ديگري شد كه تلفيقي از آرشيو فيلم، مرمت فيلم و نمايش فيلم بودند، جايي براي تماشاي فيلم‌هاي قديمي، فيلم‌هاي گم‌شده، فيلم‌هاي فراموش شده و آثار كارگرداناني كه شانسي براي ديدنشان در سينماهاي معمولي و حتي تلويزيون وجود ندارد. جايي كه مردم مي‌توانستند با كارگردانان دربارۀ فيلم‌هايشان حرف بزنند و نمايشگاه‌هاي عكس و پوستر دائمي و موقت فاصله بين سالن‌هاي تاريك سينما را پر مي‌كرد.
شايد قديمي‌ترين نمونه چنين تشكيلاتي انيستتوي فيلم بريتانيا (BFI) باشد كه در 1933 تأسيس شد و تا امروز يكي از مهم‌ترين مراكز سينمايي جهان باقي مانده. آن‌ها آثار بعضي از بهترين كارگردانان قدرنديده تاريخ سينما را در برنامه‌هاي نمايش فيلم‌شان در دهه‌هاي 1960 و 1970 احياء كردند. بروشورهاي ساده يك برگي كه موقع نمايش فيلم توزيع مي‌شد تبديل شد به دفترچه‌هاي ضخيم و بعد مدتي كتاب‌هايي كه در آن‌ها جوزف اچ لوييس، دان سيگل و هوارد هاكس به عنوان اساتيد مسلم سينما معرفي مي‌شدند.
BFI در كنار اين برنامه‌ها دي‌وي‌دي‌هاي فوق‌العاده‌اي منتشر مي‌كند، مجله سايت‌اند‌ساوند را دارد و از همه مهم‌تر در آرشيوش پنجاه هزار فيلم داستاني، صدهزار فيلم غيرداستاني و 625 هزار كار تلويزيوني نگهداري مي‌شود كه در سالن‌هاي «نشنال فيلم تيتر» (NFT) نمايش داده مي‌شود. هفته پيش يكي از دوستانم به من نوشت: «ديشب در يكي از سالن‌هاي NFT بودم. فريادهاي عجيبي شنيده مي‌شد. نفس بعضي‌ها تنگ شده بود. چند نفر در صندلي‌هايشان گم شده بودند و بعد مدتي از كف سالن خودشان را جمع مي‌كردند و به زور روي صندلي مي‌كشاندند. بعضي به گريه افتاده بودند و عده‌اي از فرط از خود بي‌خود شدن روي شانه بغلي‌شان مي‌كوبيدند يا او را گاز مي‌گرفتند. هر لحظه منتظر بودم در سالن با شدت باز شود و آمبولانس و پرستارها به نجات تماشاگران بيايند. بله، فيلم تعطيلات موسيو اولوي ژاك تاتي روي پرده بود و من در تمام عمرم چنين چيزي نديده بودم و بعيد مي‌دانم هرگز چنين سالني و چنين تماشاگراني ببينم.»
سينماتِك‌هاي ديگري با كمك‌هاي دولتي و با شور و نيروي آدم‌هايي كه به حفظ ميراث اين هنر ايمان دارند در بروكسل، كبك، اُنتاريو، لُس‌آنجلس، سن‌فرانسيسكو، بوسانِ كرۀ جنوبي، ملبورن، بولونيا و ليسبون تأسيس شده‌اند، اما تعداد واقعي‌شان خيلي بيشتر از اين‌هاست و هر كدام سهمي جايگزين ناپذير در اعتلاي هنر فيلم دارند. ادي مالر، رييس بنياد فيلم نوآر كه مرمت نوآرهاي زيادي را در دهه اخير به عهده داشته، اخيراً در سفري به آرژانتين عكسي از اتاقي معمولي و خانمي نسبتاً چاق فرستاد كه مشغول جا به جا كردن قوطي‌هاي فيلم بود و به روايت او يكي دو سال پيش همين آدم در همين اتاق صحنه‌هاي گمشده متروپوليس را پيدا كرد كه با كمك چند آرشيو بين‌المللي فيلم به كامل‌ترين نسخۀ متروپوليس تا امروز بدل شد و به تازگي روي دي‌وي‌دي هم منتشر شده است. اين سينماتك‌ها مثل قطارهايي هستند كه هرگز متوقف نمي‌شوند. همين حالا سينماتِك استراليا در كويينزلند برنامه مد و سينما دارد. سينماتك پاريس مجموعه كامل آثار ملويل را در كنار نمايشگاه عكسي از بلوندها در تاريخ سينما و مرور فيلم‌هاي ديويد لينچ نمايش مي‌دهد. سينماتك ملبورن مجموعه‌اي از آثار صامت ارنست لوبيچ را در برنامه دارد. سينماتك تورنتو براي نمايش جويندگان و همشهري كين ميزبان پيتر باگدانوويچ است و انبوهي فيلم از تولد يك ملت تا كارلوس در برنامۀ نمايشش دارد. سينماتك پاسيفيك ونكوور به جز برنامۀ مرور آثار ژاك تاتي، نمايش مستندهايي از ولز، پونته‌كوروو و كريس ماركر در برنامه دارد. همۀ اين‌ها در يك روز، امروز دهم آبان 1389.
تقريباً همه اين موسسه‌ها زير نظر «فدراسيون بين‌المللي آرشيوهاي فيلم» كار مي‌كنند كه  در 1938 در پاريس و با مشاركت سينماتك فرانسه، موزه هنرهاي مدرن نيويورك و رايشفيلم‌آرشيو برلين تأسيس شد. امروز اين فدراسيون شامل 150 موسسه در 77 كشور مي‌شود.
از راست: گلوريا سوانسن، اتو پره مينجر، لانگلوآ، داريل زانوك
4
در اواخر دهه 1990 بلاخره سينماتكِ فرانسه مجبور شد جايش را عوض كند و به ساختمان نوساز و پست‌مدرن فرانك گِري در خيابان بِرسي منتقل شود. رييس فعلي سينماتك كوستا گاوراس است. هنوز بوي سينما از هر خشت ساختمان بلند است. وقتي ديويد كراننبرگ اخيراً به ديدار آن رفت گفت كه ساختمان درست مثل تاريك‌خانه‌اي بزرگ است. «از همان چيزي ساخته شده كه فيلم‌هاي من از آن ساخته شده‌اند.» روح مكان همچنان حفظ شده چرا كه شبح لانگلوا بر آن سنگيني مي‌كند، شبحي كه مي‌گويد: «براي من گسترش فرهنگ از طريق سينماتِك يعني خلق آينده، چرا كه سينماتك موزه‌اي است براي هنري زنده؛ نه موزه‌اي براي گذشته، بلكه موزه‌اي براي فردا. هدف من اين بود شبح آدم‌هاي زنده و شبح آدم‌هاي مرده را در سالن تاريك كنار هم بگذارم تا با هم زندگي كنند، اين همان روح سينماست.»