Saturday, October 24, 2009

Dailies#2: Brutality According to the Brutes



La prisonnière
دنیایی آبستره که با دنیای درونی قهرمانان تضادی عمیق دارد


La prisonnière (Henri-George Clouzot, 1968)

آخرین فیلم استاد بزرگ سینمای فرانسه، هانری ژرژ کلوزو، و بین فیلم هایی که از او دیده ام (كه يعني تقریباً تمام فیلم های او منهای فیلمی از 1950 به اسم "میکـِت") قابل چشم پوشی ترین فیلم این مؤلف تلخ اندیش. "زندانی" که با نام انگلیسی "زنی در بند" نیز معروف است، بیانیه ای سینمایی دربارۀ زندگی و عشق در دنیایی در محاصرۀ مدرنیزم (از نوع دهۀ 1960 آن) است. داستان فیلم روی یک زن و رابطۀ او با دو مرد - که هر دو طراحان مجسمه ها و تابلوهایی کینه تیک [هنرهای تجسمی مبتنی بر حرکت و نزديك به سينما] – می چرخد، زنی سردرگم بین دو دنیا و دو تصور متضاد از اخلاق. کلوزو که بیشتر عمرش بیمار و در بیمارستان بود از دنیای پاپ آرت و هندسۀ فضا در دهۀ 1960 چنان بیگانه است که در انتها مجبور می شود عشق را در قالب سنتی و قرن شانزدهمی اش احضار کند تا به نجات قهرمان مؤنثش در دنیایی غرق در پاپ آرت، وازرلی و اندی وارهول نایل شود.


Female (Michael Curtiz, 1933)

سی دقیقۀ اول این فیلم تقریباً یک ساعته یک بیانیۀ فمینیسیتی درجۀ یک در عصر پیش-فمینیستی است که با مهیج ترین زبان سینمایی ممکن - که با وجود مایکل کورتیز در پشت دوربین چندان چیز عجیبی نیست - داستان مدیر مونث شرکتی بزرگ در آمریکای سال های بحران و از آن مهم تر در هالیوود پیش از سانسور بازگو می کند. من همین طور هاج و واج این فیلم بی پروا را نگاه می کردم و می خواستم از سقف بالا بروم اما مثل این که بعد از نیم ساعت سروکلۀ رؤسای استودیو پیدا شده و جلوی ریخت و پاش های بی اخلاقی کورتیز را گرفته اند. از این که دلبر جانانی مثل روت چترتون ( یک کشف تازه برای من!) توسط جرج برنت بیش از حد ادایی طعم عشق را بچشد کفرم در آمد.

Okuribito (Yôjirô Takita, 2008)

اسم این فیلم ژاپنی قابل توجه که بخش کمدی اش منحصربفرد و بخش درامش قابل پیش بینی و برای آدم های احساساتی ساخته شده باید "مرحوم شدگان" باشد. داستان چلوئیستی (یعنی همان ویلون های غول آسایی که عمودی گرفته شده و افقی نواخته می شود) که مرده شور می شود، در بطن فرهنگی سنتی که آخرین رمق هایش برای لاس زدن با سنت های گذشته اجرای مراسم تدفین است. کارگردان فیلم، یوجیرو تاکیتا، یکی از آن حرفه ای های سینمای ژاپن است که 42 فیلم ساخته و این اولین فیلمی است که از او می بینیم، آن هم به لطف اسکار بهترین فیلم خارجی سال. سوتومو یامازاکی - در نقش پیر و مراد مرده شور جوان فیلم - یکی از بهترین بازیگرانی است که در این چند سال دیده ام به خصوص در دنیایی که قرار است کسی چون براد پیت را به عنوان بازیگر به خورد من بدهند.

Los abrazos rotos (Pedro Almodóvar, 2009)

بعضي فيلم ها هستند كه بعد از تماشايشان احساس بزرگي و آرامش و اعتماد به نفس مي كنيد. فيلم هايي كه فكر مي كنيد شمار را به راز و رمز آفرينش نزديك مي كنند. در نقطۀ مقابل فيلم هايي هستند كه با تماشايشان حس خفت و خواري و انزجار و كوچك شدن مثل آنفولانزا به شما هجوم مي آورد. شايد مجموعه آثار هيچ كارگرداني به اندازۀ پدرو آلمودوار در بيدار كردن احساساتي از نوع دوم موفق عمل كرده باشند. "بوسه هاي شكسته" آخرين فيلم آلمودوار تا اين تاريخ است و همین طور آخرين فيلمي از او كه بنده مرارت و حقارت تماشايش را متحمل خواهم شد. براي فيلم سازي با سليقه اي چنين زننده و با روايت هايي چنين سخيف نبايد بيشتر از اين وقت گذاشت. فقط اگر روزي كسي بخواهد دربارۀ بدترين كارگردانان مشهور سينما كاري انجام دهد بنده مسئوليت بخش آلمودوار را عهده دار خواهم شد و براي نوشتم مقاله اي دربارۀ او پنج دقيقه وقت صرف خواهم كرد، زماني مساوي با مدتي كه او احتمالاً صرف نوشتن فيلم نامه هايش مي كند. به اين صورت بي حساب خواهيم شد.

Los bastardos (Amat Escalante, 2008)

ايراد بزرگ فيلم هايي كه اين روزها دربارۀ توحش ساخته مي شوند - خصوصاً دربارۀ توحش در آمريكا - اين است كه خود كارگردان هايشان يك مشت وحشي اند. مثل اين فيلم كه ظاهراً دربارۀ کارگران مکزیکی در آمریکا و در اصل در ستايش اسارت و تجاوز و حرام زادگي ساخته شده و با نماهاي طولاني بي حادثه اش حضور جشنواره اي را هم تضمين كرده است.


See no evil (Richard Fleischer, 1971)

به نظر مي رسد دربارۀ ارزش هاي بچۀ رزمري كمي اغراق مي شود و اگر بخواهم يك آلترناتيو براي اين فيلم معرفي كنم اين اثر درخشان ريچارد فليشر خواهد بود. با ميا فارو در نقش دختري كور كه در خانه اي با سه جسد تنها مانده است. درونمایۀ معصوميت كودكانه در تقابل با خشونت - كه تنها كنش با معنا براي ادامۀ حيات در زندگي قهرمانان شوربخت ريچارد فليشر است- یکی از تأثیرگذارترین فیلم هایی که در چند ماه گذشته دیده ام را به وجود آورده است؛ فيلمي كه هر كات آن مستقیماً روي اعصاب تماشاگران اثر مي گذارد.

La ragazza del lago (Andrea Molaioli, 2007)

اگر اين فيلم در فستيوال ونيز نمايش داده شده معنايش اين است كه تمام اپيزودهاي سريال كارآگاه كاستر (كسي اين سريال آلماني را در اين روزهايي كه تب Lost همه را برداشته به خاطر مي آورد؟) مي توانند به طور جداگانه در فستيوال ونيز شركت كرده و از شانس بالايي براي شير نقره اي برخوردار باشند. من نمي دانم مردم خجالت نمي كشند اين فيلم ها را مي سازند؟ حيف طبيعت زيباي شمال ايتاليا و حيف امرو آنتونتي در نقش يك پدر ديوصفت ديگر (پدر ديوصفت "پدرسالار" برادران تاوياني را به خاطر مي آوريد؟ اين همان ديو است). شگفتا كه آدم بد فيلم يك آدم كمابيش روشنفكر ايراني است كه در طبيعت زيبا و آرامش خلسه آور كوهستان هاي آلپ، قالي بلوچ زير پايش مي اندازد صفحه هاي موسيقي كلاسيك روي گرامافونش چرخ مي زند و در عين حال دست از رندي بر نمي دارد!





احسان خوش بخت

5 comments:

  1. درباره آلمودوار به گمانم قضاوت درستی نداشتید. شما فیلم "با او حرف بزن" را دیده اید؟ جدای از تحسین های همیشگی که ممکن است درست نباشند، یعنی در آثار او هیچ چیز درخوری ندیدید که چنین بی مهابا سینمای او را رد می کنید؟

    ReplyDelete
  2. حسام؛ همیشه به نظرم روایت های سردستی از سرنوشت های درهم گره خورده تصور کودکانه و بی اثری از دنیای ما بوده. ما از بچگی با فیلم هایی که در انتهای آن همه به هم وصل می شدند آشنا بودیم. شاید این فیلم های هندی که این مدل از روایت رو به کار می بردند باعث مبتذل به نظر آمدن تکرار حالا کمی آبرومندانه تر اون توی فیلم های آلمودوار باشه. اما برای من یکی از مهم ترین معیارهای دوری یا نزدیکی به یک کارگردان سبک بصریه که دربارۀ آلمودوار منو یاد سریال های تلویزیونی میندازه. استفاده از رنگ هم به این شکل گرم و گیرا از یک اسپانیایی چیز چندان عجیبی نیست.
    برای ملتی که نشون دادن در هنر یکی از پیچیده ترین ذهن های ممکن رو دارند و می تونن این پیچیدگی رو به سبک بیانی آثارشون هم منتقل کنند (بونوئل، گائودی،پیکاسو)، آلمودوار وصلۀ ناجوری به نظر می آد. موضوع دیگه ای که منو آزار می ده اینه که بیشتر شخصیتهای آلمودوار از نظر جنسی زندگی مغشوشی دارن، یعنی در اسپانیا همه چیز واقعاً در این فریم ذهنی خیلی محدود دیده می شه؟ ببینید که سکس یکی از مهم ترین چیزهایی که در فیلم های بونوئل می بینید ولی تا به حال شده که شخصیت های بونوئل – جدای از ابعاد کمیکشون – منحرف به نظر بیان؟
    بله من "با او حرف بزن" و تمام فیلم های دیگه آلمودوار رو تا این تاریخ دیدم و فکر کنم دیگه بسه!
    ممنون برای این که از عقیدت دفاع کردی و امیدوارم این حقو به من بدی که تا زمانی که دلیل روشن و قانع کننده ای برای نزدیک شدن به آلمودوار پیدا نکردم هم چنان فاصلم رو حفظ کنم.

    ReplyDelete
  3. سلام من آقای خوشبخت (در باره آلمادوار) تا حدودی با نظرتون مخالف.....من اصلا متوجه نمی شم حالا پایان فیلم مثلا سر راست نباشد یا تلخ یعنی هندی..یک اتفاقی که تو سینماش می افته که همش یک شخصیت داره در تصادف یک بلای سرش در میاد در این 3و4 تا فیلم آخرش خیلی تکرار شده..من واقعا دوست دارم..شرمنده..بعد یک مسئله دیگر در مورد پیچدگی که بیان می کنید یک داستان نویس اسپانیایی هست به نامه کامیلو خوزه سلا که نوبل هم گرفته یک داستان هم دارد به نامه خانواده پاسکول ترجمه فرهاد قبرایی فیلم نامه هم نوشته مثل اینکه نویسنده حیلی بزرگی ولی اصلا از اون پیچیدگی که شما از اسپانیایی ها مثال می زنید ندارد...یا مثلا یک نمایشنامه نویس هم که من کاراش و خواندم به نامه بایخو ..یا آلان یادم آمد لورکا هم تا اونجای که من فهمیدم واقعا کارهاش پیچیده نیست...بعد من برام سواله یعنی هر فیلمی از یک کارگردان یا یک داستان از یک نویسنده آدمهای که تو این آثار زندگی می کنند کل جامعه اون کشور و تشکیل می دهند یا اینکه هنر مند آزاده هر جوری که به جامعه خودش نگاه می کنه بسازه یا بنویسه..پس شاید شما از ورنر هرز فسدبایندر هم خوشتون نیاد..ولی من اون فیلمهایش را که دیدم واقعا لذت بردم مثلا سالی با 13 ماه...
    بازم شرمنده چون هم زیاد حرف زدم هم اینکه شاید از روی بی سوادی زیاد نظر دادم...
    kave breton

    ReplyDelete
  4. کاوه برتون؛ باز زدی به صحرای کربلا؟ من کی گفتم که از فاسبیندر خوشم نمی آد. اولاً این جا مسأله اصلاً خوش آمدن یا نیامدن نیست، ثانیاً فاسبیندر یکی از شریف ترین و نجیب ترین آرتیستاییه که تو سینما می شناسم. نکته دقیقاً این جاست که حساسیت های فاسبیندر (یه آدمه کمی دست راستی و "گـِی") نسبت به زندگی و سرنوشت خودش و بقیه آلمانی ها رو ببین و وضعیت جناب آلمودوار رو. من از این حیرانم که شخصیت های آلمودوار مگه کابوی هستند که در هر بحرانی "کشتن" یکی از راه حل های پیش روشونه و جنایت این قدر آسون و استادانه جزیی از زندگی روزمره اونها شده. مشکل من از وقتی شروع می شه که کنش های واقعی و ساده زندگی روزمره توی فیلم های آلمودوار ابعادی به خودشون می گیرن که به منطق فیلم های پورنوگرافیک و اکشن نزدیک می شه. بعد از این من نگفتم که "همه اسپانیایی ها آثار پیچیده ای خلق کردن" از لورکا هم خبر ندارم، چون اسپانیایی نمی دونم و حاضر نیستم با ترجمه های آقایان شاملو و دیگران لورکا شناس بشم (و خودت بهتر از من می دونی که شعر شوخی بردار نیست) اما اون بخشی از فرهنگ اسپانیایی که ستایشش می کنم خالق آثار بزرگیه که می تونه دنیای درونی هنرمند رو به یک زبان بی مرز و قابل تأمیم به تمام دنیا تبدیل کنه. نمای آخر این فیلم "بوسه ها..." رو که کارگردان می گه "یک فیلم حتماً باید تموم بشه، حتی اگر خوب نباشه" (نقل به مضمون) رو حتی اگه محسن مخلباف در 1364 ساخته بود بهش می خندیدن. آخه تا کی این آقا می خواد این پلات مستهلک و زشت رو تکرار کنه که «یه نفر می میره، بر می گردیم به گذشته که او کی بوده، داستان دو سه نفر که بهم گره خورده، بلاهای عموما جنسی که در این گذشته دور یا نزدیک سر هم آوردن و در آخر یه جور فیلم-درمانی» که به درد همون ذهنی می خوره که ساده ترین و دم دستی ترین جواب رو برای مسأله خیلی خیلی پیچیده ای به نام «زندگی» طلب کنه

    ReplyDelete
  5. سلام چه عالی بود اگر همه صبح های آدم این شکلی شورع بشوند...اول از همه بگم من هم اون جوری عاشق پیشه ی اسن آلمادوار نیستم..اتفاقا از فیلم آخرش نسبت به کار های قبلی که ازش دیده بودم به نظرم خنکه...ولی لونجوری که شکا بنده خدا رو با خاک یک سان کردین موافق نبودم خدایش...
    حالا..آقای خوشبخت من منظورم از اینکه همیشه در این چند فیلم آخرش یکی از شخصیت های با تصادف به قول ما بروبچه های اهل بازی...head shot..می شند..هر کار می کنم نمی تونم این قسمتی که می گید مگه کابوین و برای خودم حل و فصل کنم..ولی با اون بخش آخری که در باره این فیلمش نوشتید کاملا موافقم...یک چیزه دیگر هم هست اینکه اونجای که میگید کنش های داستانیش یک جور های منطق فیلم های پرنو گرافیک . اکشن رو دارند و هم باید فکر کنم....ولی بازم مرسی که جواب مارو دادید...استفاده کردیم...
    kave breton

    ReplyDelete