Sunday, 15 June 2014

Poetics of Space: Berlin vs. IBM


Shots from The Third Generation [Die Dritte Generation] (Rainer Werner Fassbinder, 1979)
City: West Berlin
Background building: Gedächtniskirche at Breitscheidplatz
The film on TV: The Devil, Probably [Le diable probablement] (Robert Bresson, 1977)


Monday, 9 June 2014

Cinemadoosti: Documenting Iran


My short essay written as the introduction to the Open City Docs' retrospective of Iranian cinephile documentaries. The screenings will take place between June 17-22 , 2014, in various venues in London. On Saturday 21 June we are hosting a special event called Celluloid Underground, which will be chaired by me. All this is dedicated to Mahnaz Mohammadi.

For more than half a century the Iranian documentary movement has been synonymous with a cinema of boldness and revisionism, which reflects a spirit of cultural resistance in the most unexpected ways. Iranian documentary film today differentiates itself from that of the pre-revolutionary period, in employing a diversity of styles – something quite unique in the history of Iranian cinema. One can detect an almost systematic depiction of minorities and marginal figures, and the geographical focus is shifted away from Tehran to other cities and cultures across the country. Even more striking is the strong presence of women filmmakers in a male dominated industry.

Contemporary Iranian documentary filmmaking reveals a widespread urge among artists for establishing dialogues within Iranian society. The work becomes a personal diary for the filmmakers, and their dark confession room. Within a traditional society whose cinema stammers every time it comes to addressing the private world, the new documentary movement is brutally honest and open.

There is a clear determination throughout these films to reconstruct the distorted image of Iran frequently held by those outside of the country; although no compromises are made with regard to the darker aspects of life in Iran – the suppression, the censorship and the contradictions. Even those documentary films drawn from the Iranian diaspora are emotionally torn between a passion for life and the cinema, and a melancholic contemplation on migration, exile and solitude. In spite of their mixed, sometime conflicting emotional registers, these films are stylistically as consistent as a Persian rug.

This brilliant, yet deprived area of film culture is still relatively unknown inside Iran. Iranian state television, the only source of audiovisual broadcasting within the country, refuses to show documentary films by the new generation and cinemas are only booked to screen popular fictional films. Despite these obstacles, the movement is far from being defeated or weakened. The existence of documentary film in Iran is vital. It is one of the last means by which a meaningful order can be given to the fragmented images of the country scattered across virtual communities, mobile phones and kept within old family albums. The Iranian documentarian today is able to combine disparate, historical media to create a highly personal narrative, and at the same time project questions and feelings that are part of the collective unconscious of Iran in the 21st century.

Iranian documentary filmmaking offers much-needed, alternative images of Iran and reveals continual artistic innovation where there is still a resistance to certain forms of personal expression. Recalling the words by which Robert Schumann once described the music of Franz Liszt, one gains a clear understanding from the artists represented in this programme, that filmmaking for them today “is no longer a question of this or that style [but] the pure expression of a bold nature determined to conquer fate not with dangerous weapons but by peaceful means of art.”

Sunday, 1 June 2014

Dispatches From Edinburgh IFF 2013, Part II

امروز زودتر از زمان همیشگی بیدار می‌شوم تا صبحانه را با نیل مک گلون باشم. نیل برای دو فستیوال Il Cinema Ritrovato  در بولونیای ایتالیا و «آفتاب نیمه شب» در فنلاند کار تحقیق و برنامه ریزی انجام می‌دهد. روزها کارمند دولت است و شغلی دارد که از آن بیزار است و شب‌ها مشعل سینما را زنده نگه می‌دارد. نیل برایم دو فیلم صامت غافل گیر کننده از جان فورد سوغات آورده که در آرشیوهای چک پیدا شده‌اند و از زمان نمايش اوليه‌شان تقریباً هرگز دیده نشده‌اند.

ساعت یک بعدظهر افتتاحیه فیلم داستان سینمای کودکان است (که نیل مشاور تحقیقاتی‌اش بوده) و ما تا آن موقع به اندازه دو فیلم وقت داریم:

فیلم اول- یکی از بهترین کارهایی که در چند سال اخیر از سینمای آمریکای لاتین دیده شده و تجدید نظری فرمالیستی در موضوعات مورد علاقه کشورهای دیکتاتورزده، یعنی حافظه و اماها و چراهای صحت تاریخ رسمی، فیلم Avanto Popolo است، به معنای «خلق، به پیش». این فیلم برزیلی ساختۀ مایکل وارمن داستان مردی است که بعد از جداشدن از همسرش پیش پدر پیرش برمی گردد و جستجویی را در بین عکس‌ها، فیلم‌ها و آلبوم‌های موسیقی پدر آغاز می‌کند تا خاطرۀ برادر گم شده‌اش که در دهه ۱۹۷۰ برای تحصیل به شوروی رفته و بعد از آن گم شده را زنده کند. نماهای طولانی و عالی از گوش دادن به موسیقی یا تماشای فیلم‌های تجربی در این کار تحسین برانگیز وجود دارد ولی با وجود تمام تجربه‌های خاصی که در روایت ارائه کرده اساساً فیلمی کمدی است.

Dispatches From Edinburgh IFF 2013, Part I

اين‌ها گزارش‌هاي روزانه من از فستيوال بين‌المللي فيلم ادينبوروي 2013 هستند كه پارسال روي سايت «سينماي ما» منتشر مي‌شد. حالا همه گزارش‌هاي جداگانه را در يك‌جا، و در دو قسمت، روي اين وبلاگ منتشر خواهم كرد.

***

قطار نه و نیم صبح لندن از ایستگاه کینگز کراس که دیوارهای آجری قرون گذشته را با سازه‌ای از فولاد و شیشه پیوند داده من را به ادینبورو می‌برد. زیر نور خیره کننده تابستان دشت‌های سبز و مزارع زرد از کنار پنجرۀ قطار می‌گذرند و تکرارشان تأثیری مثل رویاهای نزدیک به صبح می‌گذارد.

بین خواندن کتاب درخشان تد هرشرون دربارۀ نورمن گرنتز (با نام «نورمن گرنتز: مردی که از موسیقی جاز برای اشاعه عدالت استفاده می‌کرد») و به خواب رفتن‌های کوتاه و به گوش گذاشتن هدفون برای شنیدن کشف تازه‌ام - آلبومی از مایکل بلومفیلد از سال ۱۹۶۹ - به تناوب تغییر موقعیت می‌دهم و بینشان را با گاز زدن به ساندویچ نان و پنیر پر می‌کنم. مقصد فستیوال فیلم ادینبورو در اسکاتلند است، فستیوالی که کاتالوگ ۲۲۰ صفحه‌ای‌اش نوید نمایش بیش از ۳۰۰ فیلم بلند و کوتاه از چهارگوشه جهان می‌دهد.

Thursday, 15 May 2014

My Name is Negahdar Jamali and I Make Westerns

I'm proud to announce one of my favourite recent Iranian films is coming to London. My Name is Negahdar Jamali and I Make Westerns (2012) which is called by its young and talented filmmaker, Kamran Heydari, a "docuwestern" is going to be screened at the Open City Docs festival on Sunday, June 22, 2014. Tickets can be purchased here.

Negahdar hilariously recreates many familiar western settings while focusing on the life of a simple, poor worker/farmer who loves making westerns. Heidari’s film shows Negahdar trying to make a new western with local friends and reveals how in the process he loses his house and family and eventually, like a traditional cowboy, is left on his own to vanish into a horizon. The film, in its dry, hopeless feeling and its landscape of decadence, is much closer to Budd Boetticher than John Ford (whose legendary introductory line has inspired the title of this film). Negahdar is more or less a synthesis of both Boetticher and Randolph Scott. His minimalism and no-budget, semi- experimental films, like a crossover between the poorest of B westerns and Jack Smith, stands out as ultra primitive drafts of Boetticher’s westerns, and, on the other hand, his individualism puts him is the same category as Randolph Scott’s laconic avengers.

Sunday, 4 May 2014

Actors Sing!


يازده ستارۀ سينما كه آواز خواندند
آوازه‌خوان، نه آواز

وقتي ستاره‌هاي سينما حوصله‌شان از جلوي دوربين نقش بازي كردن سرمي‌رود تصميم‌هاي تازه‌اي مي‌گيرند و سعي مي‌كنند استعدادشان را در چيزهايي ديگر بيازمايند. بعضي پشت دوربين مي‌روند و كارگرداني مي‌كنند. بعضي نقاشي مي‌كنند (كيم نوواك اخيراً نمايشگاهي از نقاشي‌هايش داشت. آن‌ها فاجعه‌اند)؛ بعضي باغباني و بعضي آشپزي (وينست پرايس، اين شاهزادۀ ظلمت، در مواقع بيكاري در برنامه‌هاي آشپزي ظاهر مي‌شد) را انتخاب مي‌كنند. بعضي‌هايش نقش بازي كردن را در سياست ادامه مي‌دهند (رانالد ريگان، سرجيو نيكلايسكو) و بعضي مي‌زنند زير آواز. در دستۀ آخر خيلي‌هايشان كمابيش در دستۀ آوازهاي بداهه زيردوشي قرار مي‌گيرند كه فقط به گوش خودِ خواننده خوش مي‌آيد، اما بعضي حرف‌هاي بيش‌تر يا نت‌هاي بيش‌تر براي خواندن دارند.

Friday, 2 May 2014

10 Favorite "Last Film"s

رژه

 فهرست «فيلم‌(هاي) آخر» محبوبم از تاريخ سينما براي ماهنامۀ «صنعت سينما» (پانزدهم فروردين 1393)
*
فيلم آخر، بدون اين‌كه كارگردان قصد ساختن فيلم آخرش را داشته باشد. جبر حاكم بر شرايط فيلم‌سازي يا انتخاب فردي، با وجود عمر نسبتاً طولاني فيلم‌ساز باعث شده تا اين فيلم «آواز قوي» او باقي بماند:

Thursday, 1 May 2014

Notes on Garde à vue


کلود میلر كه در سال ۲۰۱۲ درگذشت کارنامه‌اي نسبتاً ناشناخته و مبهم از خود در خارج از فرانسه برجاي گذاشت. در بين ناشناخته‌مانده‌هاي سينماي او، فيلم‌هاي اوليه‌اش جذابيتي انكارناپذير دارند. کمپانی آلمانی کنکورد (Concorde) اخیراً Garde à vue (بازداشت، 1981) یکی از بهترین آثار میلر را به صورت Blu-Ray منتشر کرده، فرصتی که باید برای نگاه دوباره‌ای به سینمای این فیلم‌ساز فقید مغتنم شمرد.

Sunday, 27 April 2014

Soy de Teherán, Lost in La Mancha




دربارۀ فيلم تازۀ پدرو آلمودوار، Los amantes pasajeros
اهل تهران؛ گمشده بر فراز لامانچا

پدرو آلمودوار در دهه ۱۹۸۰ آوازی خواند که بین اسپانیایی‌های دوره گذار به دموکراسی بسیار مشهور شد. ترجیع‌بند اصلی اين آهنگ مسخره، اساساً بی‌معنا و بی‌‌‌نهایت دهه هشتادی هست «اهل تهرانم» و در آن تهرانی بودن خصلتی سوررئالیستی است که آلمودوار برای عجیب و غریب بودن، بی‌اعتنایی به اصول و تأیید روحیۀ «بگذار این دو روز باقی را خوش باشیم» به کار برده است. تماشاگر او در اسپانیای آن سال‌ها مردمی بودند که می‌خواستند مدرن باشند و تشنۀ تغییر بودند. در عین حال حالشان از سال‌ها آشفتگی سیاسی در اسپانیا بد بود. سینمای آلمودوار مثل آواز «اهل تهرانم» دعوتی بودند به شوخی با خود. زیر و رو کردن خود و پیدا کردن راز‌ها با سَبکی مفرح، سبُک، عامیانه، تلویزیونی.

Saturday, 26 April 2014

Notes on Son of Ali Baba


هالیوود دهه ۱۹۵۰ و فانتزی‌هایش از ایران:
علی بابا، تونی کرتیس و شوالیه‌های اهلِ دلِ ایرانی

یکی از ژانرهای محبوب و به فراموشی سپرده شدۀ هالیوودِ عصر طلایی، فیلم‌های swashbuckling بود که در ایران به فیلم‌های «شمشیرزنی» مشهور شد، چرا که به جز لباس‌های پرزرق و برق و زمینۀ تاریخی پرطمطراق، این فیلم‌ها مملو از صحنه‌های پرهیجان مبارزه با شمشیر بودند و ستارگانی مانند ارول فلین و استیوارت گرینجر زیباییِ نفس‌گیر این صحنه‌ها را با ظرافت و کنترل موزون یک صحنه رقص و آواز موزیکال اجراء می‌کردند.

اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که هالیوود این ژانر را، که معمولاً با داستان‌ها و زمینه‌های جغرافیاییِ اروپای قرن هفدهم پیوند خورده، روزی به ایران، یا به طور دقیق‌تر به «پرشیا» ببرد. عنوان سالاد مخلوطِ هالیوود از تلفيق ایران و‌ این ژانر پسر علی‌بابا بود، فیلمی که در سال ۱۹۵۲ در استودیوی یونیورسال و به کارگردانی کِرت نیومان ساخته شد.

Friday, 25 April 2014

And Before Argo There Was Khayyam



عمر خيام: جيمز باندی با چند رباعی در جيب!


هاليوود يك‌شبه و با وقوع انقلاب در ايران، يا به طور دقيق‌تر با واقعۀ گروگان‌گيري در سفارت آمريكا در تهران، به ايران و داستان‌هاي مربوط به آن علاقه‌مند نشد. اين علاقه ريشه‌اي ديرينه دارد و وجه اشتراكش در دوره‌هاي مختلف از سينماي صامت تا آرگو غلبۀ فانتزي بر واقعيت و بي‌توجهي محض به تاريخ است. اما اگر هاليوود عصر كلاسيك با خوش‌قلبي و به نيت خلق سرگرمي محض به سراغ ايران رفت، رودررو قرار گرفتن دو كشور از سال 1979 به اين سو باعث شد تا تصاوير ايدئولوژي زدۀ ايران در سينماي آمريكا همراه شود با پيش‌فرض‌ها، غرض‌ها و فرم‌‌هاي تثبيت شده‌اي از خصومت (كه مثلاً در دهه چهل متوجه ژاپن و در دهه پنجاه متوجه اتحاد جماهير شوروي بود).

يكي از مشهورترين فيلم‌هايي كه هاليوود دربارۀ ايران ساخته، يا به طور مشخص فيلمي دربارۀ شخصيتي ايراني و بر اثر آن شهرهاي ايران و زندگي روزمرۀ مردم در ايران، عمر خيام است، فيلمي كه كمپاني پارامونت در 1957 از زندگي اين شاعر و دانشمند بزرگ تهيه كرد و چگونگي ساخته شدن‌اش ريشه‌هاي غفلت تاريخي هاليوود را به بهترين شكل نشان مي‌دهد:

Wednesday, 23 April 2014

The Sound of Jazz (1957)

انتخابی شخصی از «عصرطلایی تلویزیون»: صداي جاز
جک اسمایت کارگردانی را از تلویزیون شروع کرد و در سینما با وجود یکی دو فیلم قابل توجه مثل هارپر (1966) باشركت پل نيومن - موفقیتی کسب نکرد. برای همین از آغاز دهه 1970 دوباره به خانه قدیمی‌اش در جعبه جادویی برگشت. او در 1957 شاهكاری را برای تلویزیون کارگردانی کرده که تا زمانی که تصویر باقی بماند باقي ماندن نام او را بیمه خواهد کرد. عنوان برنامه صدای جاز است، برنامه‌ای یك ساعته برای شبکه CBS با حضور غول‌های جاز مانند كنت بیسی، لستر یانگ، بن وبستر، بیلی هالیدی، جری مولیگان، تلانيوس مانك، جیمی جیوفری، پی وی راسل، هنری ردآلن و ویك دیكنسون، همه در زیر یك سقف، كه باعث شده به اثر اسمایت لقب «بزرگ‌ترین فیلم جاز جهان» را بدهند.

Saturday, 29 March 2014

Sophia Loren Chased by a Peykan


سكانسي از Firepower، ساختۀ مايكل وينر كه در آن سوفيا لورن توسط يك پيكان تعقيب مي‌شود!


Wednesday, 26 March 2014

Rediscovering Mohammad Ali Talebi


The Cinema of Childhood, a season of 17 films with/about children and childhood from all over the world, curated by Mark Cousins, hit the UK screens in April. I've been commissioned to write about three films in the season by Iranian filmmaker Mohammad Ali Talebi. Most of these films see the light of the UK screens for the first time, especially Talebi's. I'm also glad to announce Talebi is coming to the UK to attend some of the events, including a Q&A at the BFI Southbank with Mark Cousins.

The three short essays with links to the website of the season (which is also my job) are:

Saturday, 22 March 2014

If I Die Before I Wake

photo: ehsan khoshbakht

يادداشت‌هايي بر فيلم‌هاي بخش گنجينۀ‌ فستيوال فيلم لندن 2013
مي‌ميرم قبل از اين كه بيدار شوم

مرمت فيلم‌ها، چه قديمي و چه نه چندان قديمي (مثلاً عصر معصوميت مارتين اسكورسيزي كه به تازگي احيا شده)، كاري است پر مشقت كه مي‌تواند يك هنر هم محسوب شود. وقتي هنر مي‌شود كه مثلاً در نمونۀ تعقيب (مقالۀ زير را بخوانيد)، پنج نسخۀ مختلف ناتمام از فيلم، اعم از نيترات، نسخۀ safe و كپي فرانسوي با هم تلفيق شده‌اند يا در ديو و دلبر به يادداشت‌هاي كارگردان و فيلمبردار (به ترتيب ژان كوكتو و هانري آلكان) رجوع شده تا فيلم از نظر نوع ميكس صدا و كنتراست تصوير به آن‌چه خواستۀ حقيقي سازندگانش بوده نزديك بماند.

Friday, 21 March 2014

The Chase (1946)

تعقيب (آرتور ريپلي، 1946، آمريكا)
مرمت تازۀ دانشگاه يو سي ال اِي از نوآر مهجورِ مردي كه تنها كار شناخته شدۀ كارنامه‌اش جادۀ رعد (1958) است، يكي از فيلم‌هايي كه در نوجواني جيم جارموش روي او تأثير زيادي گذاشت و آواز عنوان‌بندي فيلم را ستاره‌اش، آن مرد تنومندِ خواب‌زد‌ه، رابرت ميچم خواند. وقتي تعقيب را مي‌بينيد احساس مي‌كنيد با وجود مرمت فيلم چند حلقه آن گم شده و به همين خاطر است كه جهش‌هاي روايي، احساسي و منطقي فراواني در فيلم هست. اما نبايد فراموش كرد كه اين فيلمي است تا مغز استخوان B و سينماي B يعني سينماي حلقه‌هاي گمشده. (نه در اين مفهوم كه آن‌ها واقعاً گم‌ شده‌اند، بلكه بي‌پولي هرگز اجازۀ ساخته شدنشان را نداده.)

Thursday, 20 March 2014

Gaslight (1940)

چراغ گاز (تورولد ديكنسٌن، 1940، بريتانيا)
اقتباس ديكنسن از نمايش پاتريك هميلتون كه خانه‌اي خوش‌نام در ميدان پاتني در غرب لندن را به لانۀ ترس و جنون تدريجي براي زني ويكتوريايي تبديل مي‌كند، اقتباسي است خوب. اما بهتر از آن فيلمي است كه به دنبال موفقيت نسخۀ انگليسي در هاليوود و به كارگرداني جرج كيوكر ساخته شد. اگرچه آنتون والبروك و دايانا وينيارد فوق‌العاده‌اند، اما شارل بويه و اينگريد برگمن فوق‌العاده‌ترند، شايد به خاطر اين‌كه تهيه كننده نسخۀ آمريكايي، ديويد سلزنيك، وقتي نسخۀ انگليسي را ديد فقط به برگمن فكر مي‌كرد و اين كه چطور اين داستان براي معصوميت او و شكنندگي روح ضعيف و شفافش نوشته شده. سلزنيك كه يد طولايي در حرام‌زادگي‌هاي از نوع مختلف داشت، دستور داد تمام نگاتيوهاي نسخۀ انگليسي را جمع‌آوري كرده و نابود كنند، اما خوشبختانه ديكنسن يك نسخۀ مخفي براي خودش كپي كرد كه بعدها به انيستتوي فيلم بريتانيا اهدا شد و مبناي اين مرمت تازه قرار گرفت. ديكنسن اين فيلم را تلاشي براي تصوير كردن تاريك‌ترين وجهه شخصيت مردان عصر ويكتوريا، يعني تلقي آن‌ها و رفتارشان با زنان مي‌داند.
فراموش نشدني‌ترين نقش فيلم از آن ويكتور پتينگِلِ كميك، فربه و تيزهوش است كه در نسخۀ آمريكايي با متانت دلرباي جوزف كاتني جايگزين شده كه وجهه‌اي باروك به هر فيلمي كه در آن ظاهر شود مي‌دهد.

Wednesday, 19 March 2014

Ni Liv (1957)

نٌه جان (آرنه اسكوئن، 1957، نروژ)

اين احتمالاً غيرمنتظره‌ترين فيلم فستيوال بود، كشفي مطبوع از سينماي مهجورماندۀ نروژ كه تم محوري‌اش مبارزات مردم نروژ بر عليه نازي‌ها در زمان اشغال اين كشور در جنگ جهاني دوم است. اما به جاي سيري تاريخي، فيلم ترجيح مي‌دهد داستان يك فرار از شمال نروژ به جزاير شِت‌لند در شمال بريتانيا را دنبال كند و داستان مردي را كه مثل گربه نه جان دارد، هر بار تا دم مرگ مي‌رود، اما زنده بازمي‌گردد.

Monday, 17 March 2014

Victim (1961)

قرباني (بازيل ديردِن، 1961، بريتانيا)

اين كلاسيك انگليسي كه بين سينماي نوآر و كوئير با ذكاوت گام برمي‌دارد مدتي است كه توسط كمپاني آمريكايي كرايتريون در مجموعه‌اي به نام «لندن زيرزميني» كه آثار استاد كهنه‌كار ديردن را گردآورده‌ منتشر شده است، اما به هر حال تماشاي مرمت ITV از فيلم مثل اين بود كه يكي از بشقاب‌هاي چيني قرن پانزدهمي را زير آب بگيري (اگر اين كار را قبلاً نكرده‌ايد بگذاريد بگوييم تأثيرش مثل چيست: انگار كه بشقاب را دوباره از نو رنگ كني، همه چيز زنده مي‌شود و برق مي‌زند) و تازه متوجه عمق حضور سايه‌هاي تاريك در صحنه‌هاي داخلي اين فيلم به شدت كلاستروفوبيك شوي.